اول شخص ِ مفرد .

الآن که دارم « باز باران »  ُ گوش می‌کنم ، دلم می‌خواد آهنگی داشته باشم خالی از هر عشق و دل‌تنگی ؛ خالی از هر انتظار و خواستن ، و هر اشک و رفتن . آهنگی داشته باشم سراسر « من » ؛ بدون ِ اینکه به مفرد بودن ِ این ضمیر اشاره‌ای شده باشه ؛ خالی از هر « تو ».
وقتی پر از اون حس ِ ویژه می‌شم ، حتی نمی‌تونم به کسی توضیح بدمش تا ازش خلاص شم ؛ نمی‌تونم جوری بگمش که کسی فکر نکنه چه‌قدر احمقم بعد از این همه وقت ؛ که کسی برام اهمیت داره . نمی‌دونم چه‌طور بگمش تا فقط حس شه دلم برای ِ خودم می‌سوزه ؛ که فقط و فقط برای ِ خودم ناراحتم … ناراحتم که با وجود ِ کلی خوبی نتونستم حس ِ خاص ِ یک نفر باشم ؛ که میرم و کسی دنبالم نمیاد و بلافاصله جام با آدم‌هایی بهتر پر می‌شه . من نه از اون آدم‌ها که بهتر از من هستن ناراحتم ؛ نه از اون‌هایی که برام جایگزین پیدا می‌کنن ؛ جایگزین که نه ، در واقع جام رو با کیفیت‌های ِ بالاتر پر می‌کنن . من فقط برای ِ خودم دلم گرفته .. که چه‌قدر احمقانه از چند شب قبل از تولد ِ پارسالش ، همش خوابش ُ می‌دیدم و فکر می‌کردم لابد منتظر ِ تبریک ِ منه ؛ که چه ساده بودم وقتی متن ِ اون SMS  ُ هم آماده کردم ، اما بالآخره لحظه ی ِ آخر به موندنش توی ِ Drafts رضایت دادم . همه ی ِ این‌ها هم‌زمان بود با وقتی که اون کادوی ِ تولدش ُ از یکی دیگه می‌گرفت ؛ « یادگار ِ عشق و محبت و زندگی » ! حتی همین اواخر فکر می‌کردم آدم‌ها معمولاً عقب‌گرد نمی‌کنن ؛ حتماً دلیل ِ خاصی داره که مدام سراغم میاد ؛ اما حالا می‌دونم نه هیچ دلیل ِ ویژه‌ای جز ناچاری …

پ.ن: شاید خصوصی‌ش کنم .
پ.ن: این‌جا خیلی کار داره ؛ به مرور درستش می‌کنم .
پ.ن: حرف زیاده بعد از این همه وقت ! توی ِ پست‌های ِ بعدی …

Advertisements

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1394 ساعت 21:48 شماره پست: 490

دوباره بست راه به روم ؛ آروم آروم گم شدم .
چشم‌ها به سمت ِ آسمون ، تو فکر ِ اینکه چی می‌شد …

نیست این آسون ؛ نه .
دیگه بسه راه رفتن .. آزادم ؛ بال دارم ؛ جام بالاست من .

« من واسه این کار زاده شده‌م ؛ من این بار آماده شده‌م .
من واسه این کار ساخته شده‌م ؛ من بی‌تاب ،، بی‌تــابــم … »

دوران ِ سخت .. می‌خوام برگردم هر چه سریع‌تر توی ِ تخت .
اوقات ِ تلخ .. زل بزنم به چراغ‌های روی ِ سقف …
فکرهای پوچ ، فکرهای ِ پرت ، اتفاق‌های ِ دیروز و روز ِ قبل ،
وقتی که بریزم این فکرها رو تو یه سطل ، داد می‌زنه صدای ِ مثبت توی ِ سر .

کسی‌ام که توی ِ مشکل ، توی ِ گود ، می‌تونم تو باتلاق شنا کنم ؛
بیام بیرون پشتش روی ِ اوج … می‌تونم لای ِ شیرها شکار کنم .
می‌شه چیزی که گم کردم ُ پیدا کنم اگه از بالا نگاه کنم ؛
امشب مثل ِ بمب صدا کنم ؛ لرزش تا صبح به پا کنم .

« من واسه این کار زاده شده‌م ؛ من این بار آماده شده‌م .
من واسه این کار ساخته شده‌م ؛ من بی‌تاب ،، بی‌تــابــم … »

زندگی ِ 99 درصد ِ افراد ، هر روز صبح کار – ظهر غذا – شب خواب .
نمی‌خوام بمونم تو این مثلث … ریسک خطریه ؛ روتین کشنده‌ست .

بذار فکر کنن هالو و خلم ؛ خودم می‌دونم چه‌قدر باهوش و پُرم .
تکراری شده چارچوب ِ دورم … دنیای ِ خودم ، قانون ِ خودم !
می‌خوام دو خط ِ موازی به هم برسه ؛ یه کاری می‌کنم دو×دوتا بشه سه !
یه سری‌ها می‌گن نکن که نمی‌شه و همین بوده همیشه .. این‌ها همه استرسه .
یه جایی می‌رم که نبوده جا پا ؛ کاری می‌کنم که نشده تا حالا …
تا تو این شهر جشن به پا کنم ؛ سیل ِ اشک به راه کنم .

« من واسه این کار زاده شده‌م ؛ من این بار آماده شده‌م .
من واسه این کار ساخته شده‌م ؛ من بی‌تاب ،، بی‌تــابــم … »

دعا می‌کنم دائماً : خدا کمکم کن خواهشاً .. رویام بزرگه …
گفت برا رسیدن بهش دو راه جلوته :
پاشو برنامه ی ِ کارت ُ بچین ؛ یا بخواب و خوابش ُ ببین .

+ فکر می‌کنم بعداً بدجور دل‌تنگ ِ این روزها و علی‌الخصوص روزهای ِ عید که گذشت ، می‌شم . بعضی موقع‌ها یاد ِ حرف ِ فاطمه الف. میفتم که می‌گفت » این روزهاتون خیلی خوبه ! » و من و پگاه با دهن ِ کج و لب و لوچه ی ِ آویزون نگاهش می‌کردیم . تازه می‌فهمم که درست می‌گفت . راستش حس می‌کنم تا حالا هیچ زمانی توی ِ زندگی‌م نبوده که این‌طور هدف‌دار باشم و چیزی ُ بخوام .

… و هیچ زمانی نبوده که این‌طور واجد ِ شرایط ِ گوش دادن ِ بزرگ و این Track و Trackـهای ِ مرتبط ِ دیگه‌ش باشم . :د

+ سال ِ نوتون مبارک ! 🙂

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اسفند 1393 ساعت 22:15 شماره پست: 489

شروع کردنش سخته ؛ چون دقیقاً نمی‌دونی از کجا شروع می‌شه ؛ فقط یه دفعه می‌بینی از تولد ِ هیجده سالگیت ، پنج روز گذشته و نشستی به نوشتن ِ حرف‌هایی که نگه‌شون داشته بودی برای ِ چنین زمانی .. با هیجده ساله ی ِ آرمانی‌ت خیلی فاصله داری ؛ اما خودت هم می‌دونی که به هر حال بزرگ شدی و البته عوض شدی .

امسال طرز ِ فکرم به شکل ِ باورنکردنی‌ای تغییر کرد . یعنی واقعاً حس می‌کنم با اینکه به هر حال هر لحظه از زندگی با لحظه ی ِ قبلش فرق داره ، حالا در جایی قرار دارم که هرگز توش نبودم و با هر لحظه ی ِ دیگه‌ای فرق ِ جدی و اساسی داره . کوچیک‌ترین نشونه‌ش موهامه که هرگز ، هرگز و هرگز این‌قدر بلند نبوده که حالا هست . راستش این‌قدر عادت کرده بودم به بودن توی ِ لیست ِ آدم‌های ِ مو کوتاه که حالا اگه کسی من ُ جزو ِ مو بلندها قرار بده ، تعجب می‌کنم ؛ اما همه ی ِ این چیزها بی‌توجه به من و سکونم اتفاق می‌افتن و این می‌شه که وقتی امروز یه نفر به خاطر ِ تموم شدن ِ دوران ِ تحصیل توی ِ مدرسه ، جلوم گریه می‌کرد ، منتظر بودم که زودتر تمومش کنه تا به کارهام برسم ؛ یه طور که باز از خودم تعجب کردم .

باید اعتراف کنم که کنکور نقش ِ خیلی بزرگی توی ِ تغییر ِ عقاید و دیدگاهم نسبت به جهان داشته . می‌دونم واقعاً جمله ی ِ مسخره‌ایه ؛ ولی همین‌طوره . در واقع شاید اصلاً هدف از کنکور این نبوده و نیست که من تقریباً از آذر بشینم از صفر به زندگی و آدم‌ها و درگیری‌هاشون و هدف از همه ی ِ این‌ها فکر کنم و بنیان‌های ِ فکری‌م ُ از نو بسازم ؛ اما برای ِ من این نتیجه رو داشته . ( امیدوارم نتایج ِ دیگه‌ای هم داشته باشه . 😐 ) پارسال که تلفنی با ه‍. صحبت می‌کردم و بین ِ همه ی ِ اون حرف‌ها برگشت و گفت یه بار توی ِ گوگل سرچ کرده بوده » ? What’s the meaning of life » واقعاً این‌طور که امروز درک می‌کنم ، نفهمیدمش . از پارسال تا حالا ، خودم هم چند بار این سؤال ُ از گوگل پرسیدم و هر بار سردرگم‌تر از دفعه ی ِ پیش . من واقعاً در چیستی ِ زندگی شک دارم ؛ زندگی در آینده‌ست یا مال ِ الآنه ؟ چه‌طور می‌تونی فکر کنی داری در این لحظه زندگی می‌کنی و خوشی ، وقتی احتمال می‌دی آینده ی ِ خوبی نداشته باشی ؟ منظورم این نیست که این لحظه داره آینده رو خراب می‌کنه ؛ نه ؛ شما فکر کنید در رشته‌ای تحصیل می‌کنید که احتمال می‌دید بازار ِ کار ِ خوبی نداشته باشه و در آینده نتونید شرایط ِ ایده‌آلتون ُ برای ِ خودتون ایجاد کنید ؛ زندگی در بودن ِ این لحظه‌ست که با دوست‌هاتون خوش می‌گذرونین ، یا اون آینده ی ِ نسبتاً بدی که انتظار می‌ره ؟ حرفش راحته که در لحظه زندگی کن و خوش باش و بخند و نذار فکر ِ فردا ، امروزت ُ خراب کنه .. اما حقیقت واقعاً همینه ؟
این فکرها مدام همراه ِ من هستن ؛ فکر ِ اینکه حقیقتاً ارزش ِ آدم‌ها به چی‌شونه ؟ باید توشون دنبال ِ چی بگردی … یه سری فکر و سؤال ِ به ظاهر احمقانه و کلیشه‌ای که حتی نوشتن‌شون برای ِ خودم که کاملاً حرف ِ خودم ُ می‌فهمم یه جوریه ؛ چه برسه به خوندن‌شون واسه شما …

م. و س. رو خفه کردم با این حرف .. که انسان‌ها هم جزو ِ گروهی از جانوران به نام ِ پستانداران هستن . [ از این‌جا به بعد ِ پستم یه طوریه که اگه به عقلم شک کردید ، حق دارید . :د ] واقعاً براتون عجیب نیست وقتی هر روز توی ِ خیابون‌هایی راه می‌رید که انسان‌ها برای ِ آسایش و رفاهشون ایجادش کردن ؟ وقتی از بالا به پدیده‌های ِ اطرافتون نگاه می‌کنید ، هیچ فکر کردید که چه‌قدر عجیبه که انسان ، یک پستاندار ، برای ِ خودش چه مشغله‌هایی تراشیده و چه چیزهای ِ تازه‌ای که با نیروی ِ خارق‌العاده‌ش درست نکرده ..؟! وقتی داشتم یه تیزر از ورزش‌های ِ زمستانی ُ می‌دیدم ، مدام به این فکر می‌کردم که انسان چه سرگرمی‌هایی برای ِ خودش درست کرده و بعضی از این‌ها چه‌قـــدر طرفدار دارن و چه پول‌هایی که براشون خرج نمی‌شه . اون یاد گرفته با ورزش عضلات ِ بدن ِ خودش ُ ورزیده کنه ؛ اما شما تا حالا خرسی ُ دیدید که ورزش کنه ؟ انسان جهان ُ تسخیر کرده و با قدرت ِ برترش داره می‌تازه ؛ اما از طرفی چیزهایی وجود داره که نشون می‌ده با همه ی ِ این حرف‌ها ، اون یه پستاندار بیشتر نیست : وقتی گفته می‌شه از 54 انتخابات ِ ریاست جمهوری ِ امریکا فقط 13 کاندیدای پیروز از بقیه ی ِ کاندیداها کوتاه‌تر بوده‌ن ؛ وقتی انسان‌ها خیلی عادی راجع به طول ِ عمر ِ هم‌نوع‌هاشون قضاوت می‌کنن و اگه حس کنن کسی زیادی زنده مونده و خیلی وقته که دارن اسمش ُ می‌شنون ، می‌گن فلانی نمرد ؟ انگار راجع به یه گربه صحبت می‌کنن با طول عمر ِ معین ِ خودش ؛ همین‌طور وقتی که به این فکر می‌کنم که هدف از همه ی ِ همه ی ِ این چیزها ، حفظ ِ بقا و زادآوریه … انسان‌ها در پس ِ هر کار ِ مفیدی توی ِ زندگی‌شون ، در واقع به دنبال ِ ایجاد ِ شرایط ِ بهتر برای ِ زندگی هستن تا بتونن بچه‌هایی ُ به دنیا بیارن و اون‌ها رو به خوبی بزرگ کنن تا اون بچه‌ها هم در آینده راه ِ درستی ُ انتخاب کنن ؛ این یعنی انسان‌ها یه جمعیت ِ تعادلی ُ تشکیل می‌دن ، همون‌طور که گرازها و عده ی ِ دیگه‌ای از موجودات . آره خیلی‌ها هم فقط برای ِ این در تلاشن که صرفاً اوضاع ِ زندگی ِ خودشون ُ بهتر کنن ؛ نه که بخوان بچه‌ای داشته باشن ؛ فقط بیشتر و بیشتر احساس ِ خوش‌بختی و خوش‌حالی کنن .. در طبیعت هم دقیقاً همه ی موجودات به طور ِ مستقیم در ایجاد ِ نسل ِ بعدشون مفید واقع نمی‌شن ؛ گاهی کارهایی انجام می‌دن که به طور ِ غیر ِ مستقیم به بقای ِ گونه‌شون کمک می‌کنه . به جز موارد ِ این‌چنینی ، در اصل عده ی ِ زیادی به دنبال ِ داشتن ِ فرزند هستن و زندگی ُ در همین فرآیند می‌بینن و این یه چیز ِ طبیعیه ؛ یعنیطبیعتاً باید همین‌طور باشه ؛ چون انسان هم جزوی از طبیعته و طبیعت قوانینی داره که انسان هم تابع ِ همون‌هاست .

این‌قدر مواردی که من ُ به این فکرها می‌اندازن ، زیادن که دیگه نمی‌دونم کدومشون ُ بنویسم . فکر کنم برای ِ انتقال ِ اصل ِ مطلب کافی باشه . می‌دونم خیلی شبیه ِ مؤلف‌های ِ کتاب‌های ِ زیست و دینی‌مون شدم ؛ اما می‌خوام بگم این چیزها واقعاً من ُ تحت ِ تأثیر قرار داده‌ن . بعضی موقع‌ها احساس می‌کنم از یه سیاره ی ِ دیگه پا به زمین گذاشته‌م و حتی لباس‌هام هم به نظرم عجیب میان ؛ چه برسه به مصادیق ِ پیشرفت ِ تکنولوژی .

از این حرف‌ها گذشته ، راستش مدت ِ زیادیه که دنبال ِ یه نقطه ی ِ عطفم ؛ یه لحظه‌ای که قبل و بعدش یه دنیا فاصله داشته باشه ؛ که » بعدش » تنبلی نباشه ؛ اراده باشه ؛ قاطعیت ؛ قدرت … فکر می‌کردم مگه چند دوره شانس ِ این ُ داشتن که «بزرگ » توی ِ چنین روزهایی به دستشون برسه یا چند نفر تولدشون درست همون موقعیه که بهش نیاز دارن ؟ اما نشد . «بزرگ » کامل شنیده شد ؛ از تولد 5 روز گذشت ؛ کلی آدم اومدن و صحبت کردن که هر کدومش می‌تونست برای ِ من همون لحظه ی ِ طلایی باشه ..
هنوز تنبلی ؛ هنوز ضعف ؛ هنوز شک …

اسمش شونزده ِ اسفنده ؛ اما اون لحظه هر موقعی که باشه ، تولد ِ منه .